(۱) سکانس اول: شرمساری
برگشت
چشمهایش را بست
ابری شد
برای کودکانش
جز نان ِ خشک و آب...
و آهی که دود شد.
سکانس دوم: شرمباری
دست سوگلی اش را گرفت
سوار ابر
تا اتاق ِ گردان ِ برج میلاد
**
بستنی روکش طلا
میان ابرها
تاب می خورد.
(۲) خودشناسی
هر روز گرانی
شیر، پنیر، ماست
از ماست
که بر ماست!.
(۳) هوای آزادی
مهم نیست
کجای این جهان باشی
مهم این است
بهار را
با هوای دیگری بهانه کنی!.
(۴) پرواز
بهار بی آنهایی از راه می رسد
و تو
دلت خون می شود
به حال پرستوهایی
که در چنگال زمستان غرقه به خون اند
آنها فصل بی پرواز را
زمستان می دانستند
آنها هم مثل ما
زندگی ...
می توانستند!
با اینهمه
بهار بی آنهایی از راه می رسد
با اینهمه پرستوهایی از راه می رسند.
(۵) دون کیشوت
جنگجوی مترسک
هیبت پوشالی
با خون چند چلچله
سیراب می شوی
بالاخره تو نیز
مثل آدم برفی دیروز
که زیر نور آفتاب
روی آتش غیظ
آب می شوی
مرتضی روحی"م.ائلیاز"
تهران - زمستان ۹۰


